خوش شانسی و بدشانسی
پیــــرمرد روستا زاده اے بود که یک پســـر و یک اسب داشت؛ روزی اسب پیرمرد فــــرار کـــرد،
همه همسایه ها بـــرای دلـــداری به خـــانه پیـــرمرد آمدند و گفتند: عجـــب شـــانس بدی آوردی
که اسبت فرار کرد!
روستا زاده پیــــر جواب داد: از کـــجا می دانید که ایـــن از خوش شانسی من بـــوده یا از بـــد شانسی ام؟
همسایه ها با تـــعجب جــــواب دادن: خــــوب معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجــــرا نگذشته بـــود که اسب پیــــرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه
بـــرگشت. این بار همسایه ها بــــراے تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی کـــه اسبت به
همراه بیست اسب دیگـــر به خانه بر گشت!
پیر مرد بار دیگــــر در جــواب گـــفت: از کجا مـــےدانید که ایــن از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۳۰ ساعت 16:17 توسط حافظ رضازاده
|
کتابخانه ی عمومی آیت الله طالقانی(ره)شهرستان بندرعباس طول هفته( صبح و عصر) در تمامی زمینه های علمی, تحقیقی آماده ارائه خدمات به تمامی افراد علاقمند به کتاب و کتابخوانی بوده و با شماره تلفن 32217106-076 آماده پاسخگویی به شما می باشد.