محسن عرب خالقی:

 

همه رفتند و من جا ماندم ای دوست

 

ز بخت بد به دنیا ماندم ای دوست

 

چرا رفتی مرا با خود نبردی

 

ببین بعد از تو تنها ماندم ای دوست

 

***

 

ببین از داغ تو خیلی شكستم

 

شكستم كه چنین از پا نشستم

 

شكسته دشمنت از بس دلم را

 

چنان گشتم كه نشناسی كه هستم

 

***

 

به یادت در نوای آب آبم

 

چنان تو زیر تیغ آفتابم

 

تو راحت خفته ای در خانه ی قبر

 

ولی من از غمت خانه خرابم

 

***

 

لباس تو در آغوشم برادر

 

صدایت مانده در گوشم برادر

 

تو ماندی بی كفن بر خاك صحرا

 

چگونه من كفن پوشم برادر

 

***

 

ببین در دیده سوی دیدنم نیست

 

توان دادن جان در تنم نیست

 

چنان آبم نموده آتش تو

 

گمانم جسم در پیراهنم نیست

 

***

 

من وكابوس شمشیر و تن تو

 

تماشای به غارت رفتن تو

 

تو را سر نیزه ها بردند و مانده

 

برای من فقط پیراهن تو

 

***

 

سراسر نیزه میبینم به خوابم

 

سر و سرنیزه میبینم به خوابم

 

همین كه پلك بر هم می گذارم

 

تو را بر نیزه میبینم به خوابم

 

***

 

دلم هر روز سوی نیزه میرفت

 

كه خونت در گلوی نیزه میرفت

 

چه می شد مثل سرهای شهیدان

 

سر من هم به روی نیزه میرفت